دنياي ديوانه

به دنياي ديوانه ي من خوش آمديد

وصيت نامه ي كوروش كبير

وصيت نامه ي كوروش كبير به اعتقاد من آنقدر عميق و با مفهوم است كه انسان با هربار خواندنش بيشتر به بزرگي اين مرد بزرگ پي مي برد . اميدوارم با خواندن اين وصيت نامه نگاه جديدي به زندگي داشته باشيم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 21:49  توسط پرهام  | 

دوست داشتن از ديدگاه اندیشمندان

راز خوشبختي در اين است كه كاري را كه مجبور به انجام آن هستيد دوست بداريد . هاكسلي

بهترين و حقيقي ترين دوستانم از تهي دستانند . توانگران از دوستي چيزي نمي دانند . موزارت

من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام ! ناپلئون

اگر انتظار و توقع نداشته باشي همه دوست تو اند . رابيندرانات تاگور

دوست داشتن انسان‌ها به معناي دوست داشتن خود به اندازه ي ديگري است. اسكات پك

دوست براي آن است که نيازت را برآورد نه اينکه تهي بودنت را پر کند . جبران خليل جبران

اهل سياست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهايي که دوست دارند !!!. ارد بزرگ

دوستي مهم ترين نيکبختي انسان است. هيوم

در اين جهان نياز به دوست داشتن و ستايش شدن بيش از نياز به نان است. مادر ترزا

به نقل از وبلاگ " جاودانه ها "


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 13:5  توسط پرهام  | 

خودروي ديوانه

امروز موقعي كه داشتم تو صف تاكسي بند هاي كفشمو مي شمردم ، صداي كشيده شدن لاستيكي روي سطح جاده رو شنيدم و بعد از آن جسمي با سرعت زياد از جلوي چشمم رد شد ... ديدم كه راننده ي محترم يك پژو 206 در حالت عادي تشريف ندارند و خيابان را قبضه كرده اند ! با سرعتي فوق العاده در حال مارپيچ حركت كردن هستند و اعتنايي ندارند كه ممكن است در اين خيابان موجود زنده اي يافت شود ! بعد از ديدن اين صحنه ي جنون آميز به فكر فرو رفتم ... به دنياي خودم مي انديشيدم كه چقدر غرق در ماديات است ... به دنيايي كه ديوانه است ... و به راننده اي كه ديوانه تر است ! با ديدن اين منظره به ياد شعر زيباي جناب سنايي افتادم كه مي گفت :


عنان گير تو گر روزي جمال درد دين باشد

عجب نبود كه با ابدال خود را هم عنان بيني

عطا از خلق چون جويي ، گر او را مال ده گويي ؟

به سوي عيب ، چون پويي ، گر او را غيب دان بيني ؟

ز يزدان دان ، نه از اركان ، كه كوته ديدگي باشد

كه خطي كز خرد خيزد ، تو آن را از بنان بيني

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 20:2  توسط پرهام  | 

عكس هايي تكرار نشدني از استالينگراد

دوستان خوبم ، اين عكس ها از مقاومت روس ها در برابر ماشين جنگي آلمان ها در جنگ جهاني دوم حكايت مي كند . ديدنش را به همه توصيه مي كنم . لذت ببريد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 22:46  توسط پرهام  | 

منتخباتي زيبا از سخنان پر مغز بودا

آزادي در بي آرزوئي است .

زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد .

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست .

کسی که از ابتدا نا بینا به دنیا آمده است معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است .

هستي ما به ناپايداري ابرهاي پاييز تماشاي تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله‌‌هاي آتش يك عمر مانند جرقه رعدي در آسمان چون سيلابي پر شتاب و روان از سراشيبي كوهي .

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست .

به نقل از وبلاگ " جاودانه ها "

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 20:11  توسط پرهام  | 

لذت تازه

دیشب لذت جدیدی را اختراع کردم و چون برای نخستین بار از آن بهره می جستم فرشته و شیطانی بر من ظاهر شدند و در کنار در ایستادند و درباره لذت من گفتگویی خصمانه ای کردند .

فرشته با صدایی بلند فریاد زد و گفت :

این کار یک گناه کشنده ایست !

شیطان با صدایی بلندتر اعتراض کرد و گفت :

هرگز ! به جانم سوگند که این یک اخلاق حسنه است .


به نقل از وبلاگ " نوشته هاي جبران خليل جبران " و برگرفته از كتاب ديوانه و خدايان زميني

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 19:57  توسط پرهام  | 

اي كاش ديوانه بودم

روزي من و خود تنهايي ام به گفتگو نشستيم . او بسيار اصرار داشت كه من ، خود هاي ديگرم را به فراموشي سپرده و در آلاچيق در بياباني خشك زندگي كنم . ولي من با او موافق نبودم .

روزي فرا رسيد كه همه ي خود ها مرا به حال خود واگذاردند و به سوي روحي بزرگتر رفتند . و من اكنون در سرزمينم ، در آلاچيق تاريك به سر مي برم و فقط گاهي با تيغ و سوزن ، به نوشتن روي ديوار ها مي پردازم .

نمي دانم وقتي خود تنهايي مرا به حال خود واگذارد و كورسوي نور آلاچيق مرا روشن كرد ، ديگران از ديوار نوشته هاي من چه در مي يابند .

شايد مرا ديوانه بخوانند .

و ، اي كاش ديوانه بودم تا آزاد و سلامت باشم ، آزاد از تنهايي و سلامت از دانستن ، زيرا آنها كه ما را مي فهمند ، چيزي را از وجودمان به بندگي و اسارت مي برند .

برگرفته از كتاب من ديوانه نيستم اثر جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 2:35  توسط پرهام  | 

رازهايي از ارتباطات

براي گرفتن عشق و محبت اول خودت را از آن سرشار كن تا اينكه خودت جاذب شوي . چارلز هانل

چيزي عالي و باشكوه در مورد تو وجود دارد ... هر كسي بايدعاشق خودش باشد .... وقتي تو خودت را دوست داشته باشي ، خود به خود ديگران را هم دوست خواهي داشت . باب پراكتر


بيشتر اوقات تو اين فرصت را به ديگران مي دهي كه شادي ات را خلق كنند و بسياري از اوقات هم ديگران در خلق آنچه تو دوست داري ، ناكام مي شوند . چرا ؟ چون فقط يك نفر مسوول لذت و بركت توست . چه كسي ؟ خودت ! ليزا نيكولز

گرد آوري : پرهام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 2:16  توسط پرهام  | 

عكس هايي زيبا از پدر فيزيك نوين ايران : پروفسور حسابي

همه ي ما پروفسور حسابي را مي شناسيم . زندگي نامه ي او را خوانده ايم و ليست درآورد هاي غرور آفرين او سر به آسمان مي سايد . اميدوارم از اين عكس ها خوشتان بيايد :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 22:49  توسط پرهام  | 

مترسک

از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

پاسخم داد و گفت : در ترساندن دیگران برای لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمیشوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی ! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم .

گفت تو اشتباه میکنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !

سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند.

یک سال بعد مترسک فیلسوف  و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن زیر کلاه او بودند !

جبران خليل جبران

برگرفته از وبلاگ " نوشته هاي جبران خليل جبران "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:10  توسط پرهام  | 

عكس هايي تاريخي از عمليات نرماندي

براي ديدن بقيه ي عكس هاي اين عمليات به ادامه مطلب برويد ... توصيه مي كنم حتما عكس هاي اين عمليات را ببينيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:52  توسط پرهام  | 

... نرماندي ، رستاخيز رستگاران

آنچه در پي مي آيد حاصل تحقيقات شخصي بنده در مورد عمليات حماسه آفرين و تاريخي نرماندي در جنگ جهاني دوم مي باشد . اين عمليات يكي از ديوانه وارترين عمليات هاي كل تاريخ است . اميدوارم كه بنده را با نظرات خوبتان ياري بفرماييد . D-DAY نامي است كه امروزه نامش را هر از چند گاهي مي شنويم . اين اسم به معني روز موعود يا روز تصميم است . ژنرال دوايت دي آيزنهاور روز پنجم ژوئن سال 1944 را براي حمله به ساحل نرماندي و حركت به سوي پاريس ، شهر زيباي اروپا كه در چنگال نازي ها اسير بود انتخاب كرد . نازي ها به رهبري رايش سوم ، آدولف هيتلر گمان مي كردند كه لشكر ايالات متحده و ارتش سلطنتي بريتانياي كبير در ساحل كاله كه كمترين فاصله بين جنوب بريتانيا و ساحل فرانسه است را براي شروع عمليات انتخاب مي كنند و به اين جهت پانزده لشكر پياده را در اين منطقه مستقر مي كنند و ساير سربازان را در ساحل نرماندي به حالت آماده باش نگاه مي درند . در اين روز طوفان شديدي در درياي مانش به راه افتاده بود و نازي ها احتمال هرگونه حمله اي را غير ممكن مي دانستند . حتي فيلد مارشال اروين رومل ، فرمانده ي دفاع ساحلي ، براي ديدار خانواده اش به آلمان رفت ! اما هيچ كس گمان نمي كرد كه متفقين در چنين روزي حمله كنند . در سپيده دم ششم ژوئن 1944 يك هزار كشتي حامل سربازان متفقين به ساحل نرماندي نزديك شدند و نازي ها را غافلگير كردند .

نيروهاي متفقين دو دسته شدند و در جبهه اي به طول هشتاد كيلومتر به نبرد سنگر به سنگر با نازي ها پرداختند . ارتش اول كه از ايالات متحده بود به سواحل غربي نرماندي يعني يوتا و اوماها حمله كرد . ارتش دوم نيز كه از بريتانيا بود به طرف شرق نرماندي يعني مناطق گلد ، جونو و اسورد حمله برد . نازي ها همچنان فكر مي كردند كه حمله به نرماندي يك حقه است و يورش نهايي به طرف كاله خواهد بود . پس همچنان قسمت اعظم نيرو هاي خود را در كاله نگاه داشتند . غافل از اين كه بزرگترين اشتباه را مرتكب شده اند . هيتلر هم ترديد نشان داد و دستور آماده باش نيرو ها در كاله را صادر كرد و سپس به رخت خواب رفت . در زماني كه هيتلر در خواب ناز خفته بود ، آمريكايي ها به كمك بمباران بي وقفه ي ساحل و پوشش كامل توپخانه ي خودي بر توپچي هاي نازي پيروز شدند و سواحل اوماها و يوتا را به تسخير خود در آوردند . از آن طرف بريتانيايي ها و كانادايي ها كه با كمك هم مي جنگيدند ، با مقاومت كمتري روبرو شدند و سواحل مورد نظر خود را آزاد نمودند . فرداي آن شب هيتلر تازه دستور پاك سازي سواحل نرماندي را صادر كرد ، غافل از اين كه نتيجه كاملا بر عكس شد ! نازي ها نه تنها ساحل نرماندي را از دست دادند ، بلكه حتي نتوانستند جلوي 150 هزار سرباز متفقين را بگيرند . متفقين بر نازي ها چيره شدند و تا پايان آن هفته نيم ميليون سربازان متفقين در سواحل نرماندي پياده شدند . در تمام طول هفته نازي ها با تمام قوا سعي داشتند تا متفقين را از وارد شدن به خاك فرانسه منصرف كنند و با تمام نيروي زرهي وارد كارزار شدند . اما تمام پانزده ارتش نازي ها نابود شد و تمام مواضع نازي ها در سواحل نرماندي با خاك يكسان شد . عمليات نرماندي خونين ترين عمليات جنگ جهاني دوم بود . اما پس از جنگ هيچ كس نتوانست به اين سوال پاسخ دهد : چرا هيتلر ديوانه شده بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:42  توسط پرهام  | 

از تو عبور می کنم

اگر تمام خاک زمین باشی
تنها مشتی از تو کاقی است
برای آنکه تا ابد بپرستمت
از میان صور فلکی
چشمهای تو
تنها نوری است که می شناسم
تنت به بزرگی ماه
و کلامت خورشیدی کامل
و قلبت آتشی است
برهنه پای
از تو عبور می کنم
و تنگ می بوسمت
ای سرزمین من !

شاعر : پابلو نرودا

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:44  توسط پرهام  | 

سخنان ناپلئون بناپارت ، اسطوره ي فرانسه

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند.

کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

پیروزی یعنی خواستن .

عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب

فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:30  توسط پرهام  | 

سخناني از موريس مترلينگ ، نويسنده ي كتاب جاودان ژاندارك

آن چه انسان هرگز نخواهد فهمید این است که چگونه در مقابل کسی که ما را آفریده و همه چیز ما از اوست مسوول خواهیم شد و او از ما بازخواست خواهند كرد ...
چیزی را که ما نمی توانیم بفهمیم ضد و نقیض زندگی انسان است ...
بهتر این بود که از روز نخست ما را طوری می آفریدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشیم . نه آنکه ما را بیافرینند و بعد کیفر بدهند !!!
اگر ما صد مرتبه باهوش تر و چیز فهم تر از این بودیم دنیایی که به نظر ما می رسد چندان شباهتی به دنیای کنونی نداشت و اگر هزار مرتبه از این چیز فهم تر بودیم تفاوت دنیایی که به نظرمان می رسید با این دنیا زیاد تر می شد.
زیرا دنیا جز خود ما و جز آنچه در خود می بینیم و از خود می فهمیم چیز دیگری است !!!

اگر از شما بپرسند که در این جهان در انتظار چه هستید چه پاسخ خواهید داد؟ اگر از اشخاص عادی باشید “که نود و نه درصد مردم از اشخاص عادی هستند” خواهید گفت که من دراین دنیا انتظار دارم که پس از مرگ مستقیما وارد بهشت شده ودر حالی که عمر جاویدان خواهم داشت تا پایان عالم اغذیه لذیذ بخورم و از لذت عشق و شهوت برخوردار شوم و آهنگ های طرب انگیز بشنوم و … ولی غافل از این هستید که پس از رفتن در بهشت و داشتن عمر و جوانی همیشگی که هرگز دچار خزان پیری و بیماری نخواهید گردید دیگر از خوردن و نوشیدن و خوابیدن و شهوترانی لذت نخواهید برد و بزودی زندگی یک نواخت بهشت شما را خسته و کسل خواهد کرد زیرا چیزی که در این دنیا خوردن و خوابیدن و غیره را برای شما لذت بخش کرده ترس از مرگ و از دست دادن این لذات است و روزی که این لذات جاوید شد یعنی مرگ برای شما وجود نداشت همه چیز عادی خواهد گردید! در جای دیگر گفته ام که اگر شما را به بهشت ببرند پس از یکسال اقامت کسل شده و از در بهشت خارج گردیده و در جستجوی نقطه دیگری هستید که تغییری در زندگی شما بدهد !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 21:1  توسط پرهام  | 

من ديوانه نيستم

مي پرسيد چگونه ديوانه شدم ؟ چنين بود كه :

روزي پيش از آنكه خدايان بسياري زاده شوند ، از خواب عميق برخاستم و دانستم كه همه ي نقال هايم را دزديده اند . هفت نقابي كه در هفت دوره ي زندگاني ام ، به گونه اي بر چهره مي زدم . پس بي هيچ نقابي در خيابان هاي شلوغ دويدم و فرياد زدم :

دزد ها ، دزد ها ، دزد هاي لعنتي !

مرد و زن ها بر من مي خنديدند و بعضي نيز از ترس من ، به سوي خانه هايشان مي دويدند .

وثتي به بازار رسيدم ، جواني بر بام خانه اي ايستاده بود و فرياد مي زد :

او ديوانه است .

به بالا رو كردم تا او را ببينم ، كه خورشيد براي اولين بار صورت بي نقابم را بوسه بخشيد . براي اولين بار ، خورشيد ، چهره ي عريان مرا بوسه داد و روحم در عشق خورشيد شعله ور شد . ديگر نقاب هايم را نمي خواستم . آنگاه از شوق فرياد زدم :

درود ، درود بر دزداني كه نقاب هاي مرا دزديدند ...

چنين بود كه ديوانه شدم ...

 

برگرفته از فصل اول كتاب " من ديوانه نيستم " اثر : جبران خليل جبران با اندكي تصرف

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:46  توسط پرهام  |